۱۳۹۰/۰۳/۱۸

در راه گورستان

توماس مان . سیمین دانشور

راه گورستان از كنار شاهراه مى‏گذشت. از اول تا آخرش يعنى تا گورستان از كنار شاهراه مى‏گذشت. در طرف ديگرش خانه‏ها، خانه‏هاى تازه‏ساز حومه شهر قرار داشت كه بعضى ناتمام بودند. و بعد از خانه‏هابه مزارع مى‏پيوست. دو طرف شاهراه از درخت، درخت‏هاى تنومند غان كه عمر خود را سپرى كرده بودند، پوشيده شده بود. نيمى از آن سنگفرش بود و نيم ديگرش نبود. اما راه گورستان پوشش نازكى ازشن داشت كه آدم خوشش مى‏آمد در آن قدم بزند. ميان شاهراه و راه گورستان گودال باريكى بود كه آب نداشت و از علفهاى هرزه و گلهاى وحشى انباشته بود.

بهار بود. تقريباً تابستان شده بود. جهان لبخند مى‏زد و آسمان آبى از چيزى غير از تكه‏هاى كوچك ابرهاى متراكم پوشيده نبود. سرتاسر آسمان را لخته‏هاى كوچك سفيدرنگ فراگرفته بودند. پرنده‏ها لابلاى‏غان‏ها جيرجير مى‏كردند و نسيم ملايمى از مزارع برمى‏خاست.

يك گارى از شاهراه مى‏گذشت، و از ده مجاور به شهر مى‏رفت. نيمى از آن از قسمت سنگفرش مى‏گذشت و نيم ديگرش از روى قسمت خاكى. پاهاى راننده از دو طرف مال‏بند آويزان بود و خارج از آهنگ‏سوت مى‏زد. ته گارى، پشت به راننده، سگ كوچولوى زردرنگى نشسته بود. پوزه‏ى نوك‏تيزى داشت و در تمام راه با وضعى بى‏گفتگو، جدى و جمع و جور، به راهى كه از آن مى‏گذشتند خيره مى‏نگريست!

سگ ملوس كوچولويى بود. مثل طلا بود و آدم از اينكه به او بينديشد لذت مى‏برد. اما نه، اين موضوع نقداً مربوط به ما نيست، بايد از آن بگذريم. يك گروهان سرباز از سربازخانه‏هاى آن نزديكى‏ها بيرون‏آمدند. گردوخاك و سروصداهاى معمولى را با قدم‏روى خود به راه انداختند. يك گارى ديگر از شاهراه گذشت، اين يكى از شهر مى‏آمد و به ده مى‏رفت. راننده‏اش خواب بود و سگ هم نداشت و از اين‏جهت اين گارى ابداً چنگى به دل نمى‏زد. دو مسافر دنبال گارى آمدند. يكى گردن كلفت بود و ديگرى قوزى. پابرهنه راه مى‏رفتند. زيرا كفش‏هايشان را روى كولشان انداخته بودند. يك سلام چرب و نرم به‏راننده‏ى خواب كردند و به راه خود رفتند. بله، اين رفت و آمد هم عادى بود و سرانجام آن به هيچ اشكال يا حادثه‏اى نمى‏رسيد.

در راه گورستان يك هيكل تك و تنها هم راه مى‏رفت. آهسته مى‏رفت و سرش خم بود. به عصاى سياهى تكيه مى‏كرد. نامش «پيپسام» بود. پيپسام خدا داده بود و نام ديگرى نداشت. من از او با اين تأكيد نام‏مى‏برم. زيرا عاقبت كار او كاملاً مشخص و ممتاز بود.

لباس سياه تنش بود. زيرا به زيارت گور عزيزانش مى‏رفت. كلاه خزى با لبه‏ى پهن بر سر داشت. كت بلندى كه كهنگى آن داد مى‏زد، بر تن كرده بود. شلوارش هم خيلى تنگ و هم خيلى كوتاه شده بود. ودستكش‏هاى چرمى سياهى كه زرق و برقش رفته بود به دست داشت. گردنش، گردن دراز پرچين و چروكش با سيبك آدم گنده‏اى، از يخه‏ى برگشته‏اش بيرون بود. يخه‏اش ساييده شده بود. بله. اين يخه‏ى‏برگشته، لبه‏هايش نخ نما و خشن شده بود. مرد گاهى سرش را بلند مى‏كرد تا ببيند به گورستان هنوز چقدر مسافت مانده است. و در اين موقع شما مى‏توانستيد دزدكى نگاهى به صورت عجيبش بيندازيد.صورتى كه بى‏چون و چرا به آسانى نمى‏توانيد از ياد ببريدش.

صورتش پريده رنگ و تراشيده بود. اما بينى برآمده‏اى از ميان گونه‏هاى فرورفته‏اش بيرون زده بود. و اين بينى با سرخى غيرعادى و زننده‏اى مى‏درخشيد و يك دسته جوش‏هاى ريز به نوكش هجوم آورده بود.اين جوش‏هاى ناقلا خط بينى را ناهموار و خيال‏انگيز ساخته بود. سرخى زننده بينى با پريدگى مرگبار صورت سرجنگ داشت. مثل اينكه يك خاصيت مصنوعى و غيرمعمولى در آن بود، انگار اين بينى رامخصوصاً مثل صورت تك كارناوال روى بينى خودش گذاشته بود. مثل اينكه اداىِ تشييع جنازه را درمى‏آورد و به شوخى اين بينى را گذاشته بود، اما شوخى در كار نبود!

دهانش گشاد بود و گونه‏هايش فروافتاده بود و آن را محكم به هم فشرده بود.ابروهايش سياه بود و تك و توكى موى سفيد در آن به چشم مى‏زد. و وقتى سرش را بلندمى‏كرد و چشمش را از زمين برمى‏گرفت، ابروهايش را آنقدر بالا مى‏برد كه تا زير لبه‏كلاهش مخفى مى‏شد و شما مى‏توانستيد چشم‏هاى مشتعل او را با پيله‏هاى سرخ‏رنگش ببينيد. خلاصه قيافه‏اى داشت كه احساس ترحم در آدم برمى‏انگيخت.

ظاهر پيپسام نشاطى نمى‏بخشيد، بلكه در آن بعدازظهر زيبا، آدم را كسل مى‏كرد.اندوهى كه او داشت حتى از سر مردى هم كه به زيارت گور عزيزانش مى‏رود خيلى زيادبود. درون او را آدم مى‏توانست از ظاهرش دريابد. به حد كافى و به طور كامل نمونه‏ى‏برونش بود، اما به نظر شما كمى محزون بود. كمى از دل و دماغ افتاده بود و كمى هم با اوبد تا كرده بودند. براى آدم خوش و شنگولى مثل شما مشكل است كه از حال روحى اوسردر بياوريد. اما راستش را بخواهيد وضع او كمى... بله... چندان كم هم نبود، به‏بالاترين حد وخامت رسيده بود.

اولاً مست بود. بعد سر اين موضوع خواهيم رسيد. و زنش مرده بود. از تمام جهان‏بريده شده و مهجور بود. روى اين زمين هيچكس علاقه‏اى به او نداشت. زنش شش ماه‏پيش سر زا رفته بود و بچه هم مرده به دنيا آمده بود. دو بچه ديگر هم مرده بودند. يكى‏ديفترى گرفته بود. و مرگ ديگرى علت خاصى غير از ضعف عمومى بدن نداشت. وتازه انگار اين همه كافى نبود كه شغلش را هم از دست داد. نانش بريده شد. طبعاً به علت‏عادت بدش كه از خود پيپسام نيرومندتر بود.

يك بار توانسته بود مشروب را ترك بكند. تا حد زيادى هم پيشرفته بود، هر چند بازتسليم شراب بود و گاهگاهى جا مى‏زد. اما وقتى زن و بچه‏اش از چنگش بدر رفتند،وقتى نه شغلى داشت و نه مقامى، چيزى نداشت كه او را نگاه بدارد. وقتى تنها و بى‏كس‏ماند ديگر ضعف او دست بالا را گرفت. در دفتر يك سازمان خيريه منشى بود و نودمارك ماهانه داشت. اما دائم مست مى‏كرد و از كار غافل مى‏ماند و بعد از چند بار كه به اواخطار كردند آخر سر عذرش را خواستند.

شك نيست كه اين موضوع روحيه‏ى پيپسام را تقويت نكرد. و در واقع او بيش از پيش‏به سقوط قطعى متمايل شد. بدبختى در حقيقت غرور و عزت نفس آدمى را ويران‏مى‏سازد. عيبى ندارد كه كمى اين مطالب را حلاجى بكنيم. زيرا اين گونه بدبختى‏هاخواص عجيبى دارند. اگر لغت هيجان‏آور را در اين مورد ذكر نكنيم. آدم ممكن است دادبزند كه بى‏تقصيرم اما فايده ندارد. زيرا ته دلش خودش را مقصر مى‏داند. مقصر مى‏داندكه بدبخت است و اين تحقيرى را كه به خود روا مى‏دارد و رفتار بد او با هم رابطه‏ى قوم وخويشى برقرار مى‏سازند، به هم نان قرض مى‏دهند. در دامان هم پرورش مى‏يابند وسرانجام به نتيجه‏اى مى‏انجامد كه مو بر تن آدم راست مى‏كند. وضع پيپسام هم به همين‏گونه بود. مشروب مى‏خورد زيرا ديگر عزت نفسى در او نمانده بود. و عزت نفسى در اونمانده بود زيرا بدبختى مدام، شكست دائمى تصميم‏هاى نيكى كه مى‏گرفت، آن را تباه‏كرده بود. در خانه، در گنجه‏اش يك بطرى كه از مشروب رنگ كرده با همين رنگهاى‏زهرآلوده، پر بود قايم كرده بود. اسم اين مشروب را چه فايده دارد بگويم. بارها در برابراين گنجه زانو مى‏زد، با خود در ستيز و كشمكش بود. در اين كشش و كوشش زبانش راگاز مى‏گرفت و آخر سر تسليم مى‏شد. دلم نمى‏خواهد حرف اين چيزها را هم بزنم اما به‏هر جهت در تمام اينها واقعيت موجود است و آدم عبرت مى‏گيرد.

اكنون او در راه گورستان بود. عصاى سياهش را پيش روى خويش به زمين مى‏زد ومى‏رفت. نسيم ملايم دوربينى‏اش مى‏چرخيد اما او حس نمى‏كرد. موجودى گمشده بود.بدبخت‏ترين وجودهاى انسانى بود. به جلويش خيره نگاه مى‏كرد و ابروهايش را بالاگرفته بود. ناگهان صدايى از پشت سر شنيد و گوشش را تيز كرد. صداى تلق تلق چيزى ازدور مى‏آمد و تند نزديك مى‏شد. برگشت و ايستاد. دوچرخه‏اى با آخرين حد سرعت‏پيش مى‏آمد. لاستيك‏هاى آن روى شن‏ها صدا مى‏كرد. و بعد... آهسته كرد. زيرا «پيپسام»راست سر راهش ايستاده بود.

جوانكى روى زين دوچرخه جاگرفته بود. دوچرخه سوارى بود جوان، شنگول وبى‏قيد، البته ادعا نمى‏كرد كه از بزرگان و قلدران اين جهان باشد. آه - خدايا - به هيچ وجه‏چنين ادعاديى نداشت. سوار دوچرخه‏ى ارزان قيمتى بود، ارزش آن را مى‏شد به‏دويست مارك حدس زد. با اين دوچرخه مى‏خواست هواخورى بكند. از شهر خارج‏شده بود و هنوز خورشيد روى ركاب‏هاى دوچرخه‏اش مى‏درخشيد كه راست قدم به‏گردشگاه بزرگ خدا در هواى آزاد گذاشت. زنده باد! زنده باد! پيراهن رنگين با كت‏خاكسترى به تن كرده بود. كفش پوش روى كفشش داشت. جلف‏ترين كلاه‏هاى جهان رابه سر گذاشته بود. كاريكاتور كامل يك كلاه! كلاه شطرنجى قهوه‏اى كه دكمه‏اى به نوك‏آن دوخته بودند.

از زير كلاهش يك دسته موى پرپشت بور بيرون زده بود و روى پيشانيش ولو شده‏بود. چشم‏هايش مثل برق آبى رنگى بود. پيش مى‏آمد. زندگى مجسم بود و زنگ مى‏زد.اما پيپسام حتى يك سر مو از سر راهش كنار نرفت. آنجا ايستاد و به «زندگى» نگاه كرد.بى‏حركت.

زندگى نگاه خشمگينى به او انداخت و از او گذشت و پيپسام ناگزير به جلو رانده شد.وقتى از او كمى دور شد، او آرام و با تأكيد جسورانه‏اى گفت: «نمره‏ى نه‏هزار و هفتصد وهفت» و لب‏هايش را به هم قفل كرد. آرام به زمين خيره شد و نگاه غضبناك «زندگى» رابر خود احساس كرد. «زندگى» دور زد، زين را با يك دست از پشت گرفته بود و آهسته‏مى‏آمد.

پرسيد: - چه گفتيد؟

پيپسام تكرار كرد: «نمره نه‏هزار و هفتصد و هفت... آه چيزى نيست مى‏خواهم ازشما شكايت بكنم...» «زندگى» پرسيد: «مى‏خواهيد از من شكايت بكنيد؟» دور ديگرى‏زد. آهسته‏تر پا مى‏زد. چنانكه مجبور بود تعادل خود را با ترمز كردن نگاه بدارد. پيپسام‏كه پنج شش قدم از او فاصله داشت گفت:

- البته.

- چرا؟... زندگى اين را پرسيد و پياده شد. و همانجا در انتظار ايستاد.

- خودتان بهتر مى‏دانيد.

- نه نمى‏دانم؟.

- بايد بدانيد.

زندگى گفت: - نمى‏دانم و بعلاوه بايد بگويم كه ككم هم نمى‏گزد.

و به دوچرخه‏اش متوجه شد. انگار مى‏خواست سوار بشود. زندگى زبان داشت و ازكسى وا نمى‏ماند. پيپسام گفت: - من از شما شكايت خواهم كرد. زيرا به جاى اينكه درشاهراه سواره برويد در راه گورستان دوچرخه سوارى مى‏كنيد.

زندگى با خنده‏ى كوتاهى و بى‏صبرانه‏اى دوباره برگشت: - آخر مرد عزيز! نگاه كن،سرتاسر اين جاده پر از جاى لاستيك دوچرخه‏ها است. معلوم است كه همه سواره‏ها ازاين راه مى‏روند.

پيپسام جواب داد: «براى من فرقى ندارد، با وجود از شما اين شكايت خواهم كرد.»زندگى گفت: «هر كارى مى‏خواهى بكن.» و سوار دوچرخه‏اش شد. واقعاً با يك پازدن‏سوار شد. با يك فشار پا، قرس روى زين نشست و خم شد تا با آخرين حد سرعتى كه‏جوش و خروشش اجازه مى‏داد براند.

- خوب اگر در اين پياده‏رو دوچرخه برانيد. يقيناً از شما شكايت خواهم كرد» پيپسام‏اين را گفت. صدايش بلند شده بود و مى‏لرزيد. اما زندگى اعتنايى نكرد. با سرعتى افزون‏شونده به راه افتاد. اگر قيافه پيپسام را در آن لحظه مى‏ديديد، تأثير شديدى در شمامى‏گذاشت. لب‏هايش را چنان محكم به هم مى‏فشرد كه گونه‏هايش، و حتى بينى آتشين‏و سرخش از ريخت اصلى افتاده بودند. كج و كوله شده بودند. مچاله شده بودند.ابروهايش تا آنجا كه امكان داشت بالا رفته بود و با حالى جنون‏آميز دنبال دوچرخه‏اى كه‏عازم رفتن بود به راه افتاد. ناگهان حمله‏اى به جلو برد و فاصله كوتاه ميان خودش وزندگى را به دو پيمود. كيف كوچك چرمى را كه پشت زين قرار داشت محكم با دودست چسبيد. به آن چنگ انداخت و با لبهاى آويخته‏اش كه از ريخت آدمى بدر آمده‏بود، با چشم‏هاى وحشى، لال و با تمام قوا به تقلا پرداخت و تمام زورش را براى‏سرنگون كردن دوچرخه كه پيچ و تاب مى‏خورد و يله مى‏شد بكار برد. از ظواهر امر آدم‏را شك برمى‏داشت كه آيا مى‏خواهد طبق نقشه‏ى قبلى كينه‏توزانه‏اى دوچرخه را از رفتن‏باز دارد يا به سرش زده است كه پشت سر زندگى را بچسبد و سوار دوچرخه شود و باركاب‏هاى درخشان به گردشگاه‏هاى بزرگ خدا در هواى آزاد برود. زنده باد! زنده باد!هيچ دوچرخه‏اى در برابر چنين فشارى مقاومت نمى‏توانست بكند. دوچرخه ايستاد. يله‏شد. افتاد.

اما اكنون زندگى وحشى شده بود. يك پايش روى زمين مانده بود كه دوچرخه‏ايستاد. دست راستش را بلند كرد و چنان به سينه‏ى آقاى پيپسام كوفت كه چند قدم عقب‏عقب رفت. و بعد گفت و صدايش از تهديد انباشته بود:

- مردكه، مگر مستى! اگر بخواهى جلوى مرا بگيرى، تكه تكه‏ات مى‏كنم. مى‏فهمى؟بند از بندت جدا مى‏كنم، ملتفت باش.

و بعد پشت به آقاى پيپسام كرد. كلاهش را خشمگين روى پيشانيش كشيد و يك بارديگر سوار دوچرخه شد.

بله، اما راستى «زندگى» زبان داشت و از كسى وا نمى‏ماند. و مثل اول پاك و پاكيزه‏سوار شد. روى زين جا گرفت و به زودى بر دوچرخه تسلط يافت. «پيپسام» پشت او راديد كه تندتر و تندتر به عقب و جلو مى‏رود.

آنجا ايستاده بود و نفس نفس مى‏زد. به زندگى خيره شده بود و زندگى هيچ بلايى به‏سرش نيامد، به زمين نيفتاد، لاستيك دوچرخه‏اش نتركيد، سنگى در راهش ديده نشد وروى چرخهاى لاستيكى‏اش به حركت افتاد. و ناچار پيپسام بنا كرد به لرزيدن و فريادزدن. ديگر صدايش به هيچ وجه غمناك نبود صدايش را مى‏شد غرش نام نهاد.

فرياد زد: - تو نبايد از اينجا بروى! نبايد بروى! بايد از شاهراه بروى نه از راه گورستان.مى‏شنوى. پياده شو. ازت شكايت خواهم كرد. به محاكمه‏ات خواهم كشيد. آه خدايا!خدايا! الهى بيفتى نقش زمين بشوى. هميانه باد. وراج رذل، لگدت خواهم زد؛ باكفش‏هايم صورتت را خرد و خمير مى‏كنم، پست فطرت ملعون!!

هرگز چنين منظره‏اى ديده نشده بود كه مردى از غضب ديوانه در راه گورستان،مردى با صورت برافروخته و پف كرده از غريدن، مردى در تب و تاب و رقص از خشم،لگد بيندازد. بازوهايش كاملاً تسلط بر خود را از دست داده تكان تكان مى‏خورد.دوچرخه اكنون از نظر ناپديد شده بود. اما پيپسام همان جا ايستاده بود و فرياد مى‏زد:

- جلوش را بگير! نگاهش دار. در راه گورستان دوچرخه سوار بشود؟ براند؟ اى‏كله شق! اى توله سگ بى‏شرف، اوهوى ميمون ملعون، دلم مى‏خواهد زنده زنده پوست‏از سرت بكنم. از تو با آن چشم‏هاى آبيت، اى سگ لوس، اى وراج، اى كله شق، اى‏ساده‏لوح بى‏عقل، پياده شو. همين الان پياده بشو. كسى نيست كه او را بردارد و توى‏كثافت بيندازد؟ سواره مى‏روى؟ها؟ در راه گورستان؟ او را از روى دوچرخه بكشيدپائين... اين توله سگ ملعون را. آخ كاش دستم به تو مى‏رسيد. ها؟ چه مى‏كردم. الهى،چشم‏هايت دربيايد، تو ديوانه جاهل... بى‏عقل.

پيپسام از اين دشنام‏ها به ناسزاهايى افتاد كه نمى‏شود نوشت. دهانش كف كرده بود وبى‏آبروترين دشنام‏ها را به زبان مى‏راند. صدا در گلويش مى‏گشت و پيچ و تاب و تقلايش‏غيرعادى‏تر مى‏شد. چندتا بچه با يك توله سگ شكارى از شاهراه رد شدند. از گودال‏بالا آمدند و دور و بر اين مرد لرزان را گرفتند و به صورت شكسته و دردناكش خيره نگاه‏كردند. چند تا كارگر كه سر خانه‏هاى ناتمام كار مى‏كردند و مى‏خواستند تعطيل كنند،ديدند خبرى است و به اين دسته پيوستند. هم مرد و هم زن ميان آنها ديده مى‏شد. اماپيپسام همانطور ادامه مى‏داد و جنونش بدتر گل مى‏كرد. از خشم نابينا، دست‏هايش را به‏چهار گوشه آسمان تكان مى‏داد، دور خود مى‏چرخيد، زانوهايش را خم و راست‏مى‏كرد. با كوشش زياد ورمى‏جهيد تا فريادش را بلندتر و بلندتر كند. صبر نمى‏كرد تانفس تازه بكند و اين دشنام‏ها از كجا مى‏آمد؟ جاى تعجب بود. صورتش به طوروحشتناكى پف كرده بود. كلاهش پشت گردنش افتاده بود، و پيراهنش از زير جليقه‏اش‏بيرون آمده بود. اكنون از خاص به عام رسيده بود و چيزهايى مى‏گفت كه كوچك‏ترين‏ارتباطى با آن وضع خاص نداشت. اشاره به زندگى ناكام خودش اشاره‏هاى مذهبى كه باچنان صدايى گفتن آنها غريب به نظر مى‏آمد. با دشنام‏هاى تسلط ناپذيرش، بهم آميخته‏بود.

داد زد: - بياييد، همه‏تان بياييد، نه فقط شما، و شما و شما، بلكه همه‏تان با چشم‏هاى‏آبى براقتان و كلاه‏هاى كوچولوتان كه دگمه به آنها دوخته‏ايد. حقيقت را در گوشتان دادخواهم زد و اين حقيقت گوش شما را از وحشت ابدى پر خواهد كرد... مى‏خنديد؟شانه‏هايتان را بالا مى‏اندازيد؟ من مشروب خوارم؟... بله هستم، البته كه مشروب‏خوارم.حتى دائم‏الخمرم. اگر راستش را مى‏خواهيد بدانيد اين به كجاى دنيا برمى‏خورد؟ چه‏چيزى را ثابت مى‏كند؟ هنوز قيامت نرسيده. آن روز هم خواهد رسيد. شما طفيلى‏هاى‏بى‏فايده... خدا همه ما را در ترازوى عدلش خواهد كشيد... آخ، پسر آدم در ابرها ظاهرمى‏شود و شما كثافت‏ها... عدلش مثل عدل‏هاى اين دنيا كه نيست... همه شما را به جهنم‏تاريك مى‏فرستد. همه شما سبك مغزها را. و شما گريه‏زارى خواهيد كرد و.

اكنون ديگر جمعيت قابل ملاحظه‏اى او را احاطه كرده بود. مردم به او مى‏خنديدند وبعضى سه‏گرمه‏شان درهم مى‏رفت. ناوه‏كش‏ها و كارگرهاى ديگر، زنها و مردهاى ديگرهم از ساختمان‏هاى ناتمام بيرون آمدند. يك گاريچى از گاريش پايين آمد، از روى گودال‏پريد و شلاقى دستش بود. مردى بازوى پيپسام را گرفت و تكان داد. اما فايده‏اى نداشت.يك گروهان سرباز از شاهراه گذشتند و برگشتند و به اين منظره نگاه كردند و خنديدند.توله سگ شكارى ديگر نتوانست خودش را نگاه بدارد. سر دم نشست و در صورت‏پيپسام زوزه كشيد و دمش لاى پاهايش بود.

پس پيپسام خدا داده يك بار ديگر با تمام قوا فرياد زد: «بريد گم شيد، احمق‏هاى‏نادان!» با يك دست نيم‏دايره وسيعى را خالى كرد و سكندرى خورد و همانجا افتاد.صدايش ناگهان خاموش شد. يك توده متراكم جمعيت با ازدحام و از سر كنجكاوى‏دورش حلقه زدند. كلاه لبه پهنش افتاد، يك بار بالا پريد و بعد روى زمين افتاد. دوتا بناروى پيپسام كه بى‏حركت افتاده بود، خم شدند و وضع او را با حالتى معقول و معتدل كه‏مخصوص كارگرانست ملاحظه كردند. يكى از آنها پا شد و بعد پا بدو گذاشت. ديگرى‏مشغول به حال آوردن مرد از حال رفته شد، از لوله‏اى چند پشنك آب به صورت او زد.كمى مشروب در گودى كف دستش ريخت و شقيقه‏هاى پيپسام را با آن مالش داد. هيچ‏كدام از اين كوشش‏ها تاج موفقيت بر سر ننهاد.

وقت كمى سپرى شد. و سپس صداى چرخ‏هايى شنيده شد و ارابه‏اى رسيد. اين‏آمبولانسى بود كه هر دو طرفش صليب سرخ بزرگى نقش شده بود و دو اسب ملوس آنرامى‏كشيدند. دو مرد با لباس متحدالشكل تميز از ارابه پايين آمدند. يكى از آنها به عقب‏ارابه رفت. در آن را باز كرد و يك بيماربر (برانكار) بدر آورد. مرد ديگر در جاده دويد.جمعيتى كه دور پيپسام را احاطه كرده بودند عقب زد و به كمك يكى ديگر از آنها آقاى‏پيپسام را از ميان جمعيت بدر آورد. او را روى بيماربر گذاشتند و بيماربر را در ارابه جادادند. درست همانطور كه آدم گرده نان را در تنور مى‏گذارد. در با صدا بسته شد و دومرد بازگشتند و سوار شدند. همه اين كارها با مهارت كافى، فقط با چند حركت معدود وتمرين شده انجام گرفت. مثل اينكه در تئاتر بازى مى‏كردند. و سپس پيپسام خداداده را ازآنجا بردند.



* نقل از «ماه عسل آفتابى» (مجموعه‏ى داستان) ترجمه‏ى دكتر سيمين دانشور، چاپ اول 1362، انتشارات‏ رواق با همكارى انتشارات فردوس.